43 بازدیدسایت

داستان های کوتاه از یک روز برفی

دانه های سفید و زیبای برف زمین را پوشانده اند، گویی دیشب که همه ی آدم ها در خانه های گرم خود در خواب بودند دل آسمان پر از ابر های سیاه شده و برف در خلوت و سکوت شب، سیاهی ها را کنار زده و آرام و با حوصله لباس یک دست سپیدی از دانه ها ی بلورین برف دوخته و بر تن زمین پوشانده است و حالا با دمیدن صبح دانه های مانند مرواریدش یکی پس از دیگری بر زمین می ریزند و کنار هم آرام می گیرند.

هر کجا را که نگاه می کنی از سپیدی برف می درخشد و فقط برف است که می تواند همه جا را این چنین یک دست و یک رنگ کند، از کوه های سر به فلک کشیده گرفته تا درختان و خانه ها و باغ ها و… همه به حکم برف سفید پوش و یک رنگ شده اند و سر تعظیم در مقابل این همه زیبایی فرود آورده اند.